تبلیغات
بچه های بهشت
بچه های بهشت
نوشته های سرکاری

پیرمردی خسته و کوفته و تنها بود و از تشنگی جانش به لبش رسیده بود و بعد از صدها کیلومتر راه رفتن به دروازه ی شهر رسید . در این زمان قارون به سربازانش دستور داده بود تا گدایان را به شهر راه ندهند ،  سربازان از اطاعت قارون سر پیچی کردند و پیرمرد توانست وارد شهر شود و روزی قارون تصمیم گرفت در شهر چرخی بزند که پیرمرد را در حال گدایی دید و دستور داد آن پیرمرد را از شهر بیرون بیاندازند و دستور داد سربازان را فلک کنند تا درس عبرتی باشد که از دستور پادشاه سرپیچی نکنند.




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط ehsan
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

آمار سایت


MihanTheme